من از کوه هاي پرت مي آيم از پشت خارهاي بي کسي از نگاه هاي خيره ي گمنامي ها من از کنار يک انسان بيهوده مي آيم از يک تنهايي مطلق مي گويند اينجا محبت جريان دارد پيش تو همه چيز است همه چيزهاي خوب که من هميشه دنبالش هستم مي گويند اينجا گريه نيست حتي خنده هاي احمقانه مي گويند اينجارزهاي سفيد مي دهند مي گويند اينجا رفاقت گران است مي گويند کسي هست که خوب مطلق است مي گويند نامش خداست مي گويند هر چه بگويي مي شنود پس مي گويم من خيلي وقت است از رز سفيد بو نکرده ام و به خارها تکيه داده ام من خيلي وقت است نيستم مي گويند خدا به ما هستي مي دهد سهم من کو؟؟؟؟