:::الهه شرقی:::
دریا و ساحل سنگت ای خدا کنه بمیری
دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است بارانی که به من آموخت رسم زندگی را.... برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم! این روزها تنها یک قلب است که پر از اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم ای باران تو بیا بر من ببار منتظر مهتاب میمانم وقتی به شاخه ها خیره میشوم در انتظار یک شکوفه و وقتی خسته و نا امید تر از همیشه اشک میریزم به اندازه تمام تنهاییم بدان که در شبستان دل تنگیم نشسته و دست به دعا برداشته ام در طلب یک معجزه معجزه ی پایان تمام درد ها و رنج ها میمانم
دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران
دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان
زمستان......در آن روزها بارانی بود
مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری
درد دل است!نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟
پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم....
بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ،
از غصه ها از دلتنگی ها رها شوم....
پاک کند ای باران تو میتوانی با قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم
سرازیر شده است را پاک کنی....
اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کند
تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که
بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته است و خسته است......
اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ،
آرزوی غروب و باران را دارم.....کاش غروبی بیاید همراه با باران برای
خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز در کنار آن دو باشد.......
اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،
چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......
باران بیا تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی
شو و من نیز از این سرنوشت و دوری خالی می شوم......
من ازمرگ نيلوفري در بهار
زمرگ غمي در درون گياه
نشستم به دامان يك انتظار
شكستم حصار دل وديده را
سرودم سرودي كه از لحضه هاست
نديدم در اين قلبها سادگي
چشيدم شرابي كه از گريه هاست

| Design By : Night Skin |



